تبليغاتX
گاه نامه ی گال بنگ


این مطلبی بود که یک روز در " می نویسم که تنبل نباشم" نوشتمش  و حالا هر چه بیشتر فکر می کنم می بینم هیچ چیز مثل دوباره نوشتن این نمی تواند از واقعیت حرف بزند. 


   تمام دیشب را تا صبح پلک بر پلک نگذاشتم و فقط سیگار و فقط چای و فقط فکر . مثل اینکه قرار باشد فردا در یکی از میدان های شهر ، درست رو به روی چشمان آدم ها تو را گلوله باران کنند . فکر کردم قیافه ام باید چطور باشد . فکر کردم دست هایم باید بلرزند یا نه ؟

   تمام صبح را تا حالا، عرق ریخته ام و فکر کرده ام که از امروز دیگر همه چیز تمام شده . یک رشته نخی که دیشب از میان رویاهای سرم بیرون کشیده ام ، کلاف بزرگی شده ، که نمی دانم باید با آن چه ببافم . همیشه فکر می کردم گردنش باید از سرما حفظ شود ، شال گردنی که داشتم می بافتم ، هنوز روی میز اتاق پهن است . حالا لابد باید با این کلاف تازه و پر رنگ ادامه اش بدهم و بعد شال را دور گردن خودم بپیچم و در خیابان های زمستان راه بروم . بعد کسی را ببینم و سلام زورکی تحویلش بدهم و بگوید به من که شال گردنت چه رنگ غریبی دارد .

   

   نمی دانستم چرا هر چه زور می زنم نمی میرم ، راستش را بگویم خواب برایم مرگ بود. اما هر چه بیشتر زور می زدم انگار غده هایی در من بودند که آنتی خواب ترشح می کردند. حتی یک خمیازه هم نکشیدم . به اندازه ی تمام روزهای باقی مانده بیدار بودم . مثل زمانی بودم که داشتند پرچ ام را به زور باز می کردند. داشتم متلاشی می شدم . از بینی ام نفس به زور بالا و پایین می رفت . انگار همه چیز در بینی ام دلمه زده بود . دهانم را باز کرده بودم و تند و تند نفس می کشیدم .

   دیگر همه چیز تمام شد . مثل اینکه بخواهی روی انگشتان دستت راه بروی و بعد استخوان گلوله ای از استخوان کاسه ای در برود و تو با سر زمین بخوری . از درد، بی حس روی زمین پهن شده ام . شکایتی از حادثه ی در رفتگی ندارم ، تمام ترس ام را درد جا انداختن این استخوان گلوله ای در آن استخوان کاسه ای پوشانده . حالا از یک چیز مطمئن ام  ، اینکه وقتی آکروبات بلد نیستی ، همیشه باید روی پاهایت بایستی و حرکت کنی . حالا از یک چیز مطمئن ترم اینکه آکروبات بلد نیستم.

 

 


+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت توسط مهسا نیک دل |



   یادت هست اسرا ؟ یادت هست که آن روزها بغداد رفتنی در کار نبود ؟ یادت می آید اولین بار که حرف زدیم ؟ چرا شب نزدیک به صبح توی چشم هایت زل زدم و همه چیز را گفتم ؟ اسرا ... بغداد رفتنت گرفته باز ...  دست هایت بوی خداحافظی برای سه روز را روی فندک من جا گذاشته اند. بادی هم که قرار بود پاییز را با آن هیبت استخوانی اش یادمان بیاورد، روی پیشانی ات شیهه کشیده و من توی آینه نگاهم را ریز تر کرده ام .

    چند شب پیش از بیرون خواب تو من دیدم که ناله هایت شرم چشم های نخوابیده را فراموش کرده اما صبح که شد بی شرم گفتی که دیگر توی خیابان های خوابت پیاده روی نکنم. به صورتم نگاه می کنی که " به من گفته بود تو رو نمی شناسم مهسا .... واقعن الان فهمیدم که نمی شناسمت ... تو خیلی آدم عجیبی هستی" بعد بغض می کنی که " ببخشید" می خندم و تمام قصه هایت را مرور می کنم . کم کم زیر نور قرمز اتاق آبی رنگ من خوابمان می برد.

    این ها را برای تو نمی نویسم اسرا . این ها را برای این می نویسم که وقتی شکنجه ام می کردند تمام ابروها پر رنگ تر به نظر می رسید و نوک انگشتان دستم هی یخ می کرد. پرسیده بودند که با کدام دهان حرف هایم را توی جوهر آبی رنگ بیک تزریق می کنم. جواب به چه کارشان می آمد وقتی باد بوی جسد عرق کرده ای را توی بینی ام می پیچاند.

   می توانستم بنشینم توی اتاق و سرم را پایین بیاندازم و پیاز تا سیر همه چیز را برایت بگویم اما نشد. می فهمی اسرا چشم هایش می خواست شکاف بیاندازد روی سردی استخوان های دستم. اعتراف پیش تو اشتباه نیست. سردم شده بود. آن قدر که انگار گرما نادر ترین داروی ناجی باشد . به نام واو و ح و شین آب و کف بازی ام گرفت . اما یک چیز خشکیده روی عطر آبستنی تهوع اذیت کننده بود. با انگشت کفی روی چربی ماسیده ی بشقاب نوشتم :" ی " . این ها را برای تو می نویسم اسرا . نمی دانستم "یای نسبت"  را چه کسی می خواست چه طور به چه کسی نسبت دهد. اما توی دلم فکر کردم پنچر شدن ماشین توی این وقت از شب نشانه ی کوچکی است شاید . بعد که رسیدم اما هیچ نشد بگویم که از پسر سیر بودم  و رفته بوده ام تا او . تا خود خود او.

   اسرا ... اسرای عزیز من  ... داری می روی که سه روز حرف جمع کنی و برایم سوغات بیاوری . باور کن این که نگفتم آن شب عجیب چقدر عجیب بود برای این بود که نوشتن حرف های آدم را بدون منظور تر نشان تو می دهد.ساده نبود گفتن از تمام لحظاتی که نمی دانم چه طور گذشتند و کجا رفتند و چقدرشان توی ذهن ام باقی ماند .فقط همین قدر بگویم برایت که قسمت اول رو بوسی چشم هایت را می بندی خاکستری مایل به سیاهی . می گویی :" واو" . قسمت دوم ، چشم های نیمه باز پیراهن زرد پدر را از روی زمان دم صبح می چیند. " ح". قسمت سوم "شین"ش را از دست می دهد و تو با "دال"ی به درشتی تمام کسالت روز می خندی .قصه تمام نمی شود اسرا، آرام نمی شود، رنگ نمی گیرد، کهنه هم نمی شود ، اما تکرار چرا.

   تا برگردی از ابروی عرق کرده ی پرپشت به صورت نا سفید و نا صاف تغییر مسیر می دهم . تمام آن چه که باقی می ماند را به اندازه ی دانه ی هزارم پازلی که اطمینان دارم گمش کرده ای برای تو نگه می دارم. آبی تیره. این را هم از یاد نمی بریم که شلوار بنفش نشان بی دردی است و ابروهای تو نه پر رنگ می شود نه پر پشت.

 



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط مهسا نیک دل |

 

 

   ما درست رو به روی چشمان هم از مردگان معاصر صحبت کردیم. گفتم به خوک ها اعلام کنید که ما به پاس خونشان بعد از این فقط اردور سبزیجات تناول می کنیم. از پشت برق نگاهش سر تکانید که نه. یعنی تایید نمی کنم. گفتم نمی بینی که مادرمان نماز نمی خواند این روزها و از توی سجاده اش هیچ بوی یاس در اتاق نمی پیچد؟! بدون اینکه دستم را بگیرد کمی قدم زدیم و بعد با هم در حلقوم شهریور ماه یخ کردیم. همیشه می گفت باید باور کنیم که گرگ ها فقط روی سفیدی برف رقصشان می گیرد.

 

خودش گفته بود که ما فقط می توانیم پدر و دختر باشیم . خودش همان روز مشت کوبید روی میز و توی چشمهایم برق پاشید. راست هم می گفت اساسن شبیه پدر هایی ش بود که با حالتی نیمه احساساتی  روی گاز غذا گرم می کنند. وقتی هم که لکه های صورتم را با ناخن ها می خراشیدم روی انگشتانم چسب زخم می کشید. گاه گاهی هم دیده بودم که از پستوی خانه مان به کوچه های اطراف حسادت پدرانه می پاشید . چقدر هم تازه بودم آن روزها.

 

 

تا او برسد ما یک سره تشویش و هذیانیم. دانسته ایم که این روزها به هیچ طیاره ای هیچ اعتمادی نیست. تا برسد میوه هایی که از صبح روی میز مانده اند از گرما عرق می کنند و ما تمام گرد ها را از میز ها پاک می کنیم .بعد که می آیم می نشینم منتظر، صدای تق تق دانه های تسبیح مادرم را با دغدغه ی بی تفاوتی پدر مخلوط می کنم که دوام بیاورم. وقتی هم که می رسد مادرم تا سقف خانه قد می کشد و استثناعا  از رژ لب صورتی اش به گونه هایش هم می مالد. یک ساعتی هم که به حمام و اصلاح می گذراند میز نهار حاضر می شود.

می رود تا آستانه ی در، رو به آینه دستی به موهای پشت لبش می کشد و با کف دست چند بار مسیر لباس نخی تنش را دنبال می کند. چشم هایش را کمی ریز می کند و بیشتر به خودش دقت می کند. خم می شود به جست جوی کفش . یک باره ، بوی تمیزی موهای سیاه و حالت دارش می ریزد روی جا کفشی  و بر می گردد توی خانه . خداحافظ نگفته بیرون می زند از خانه.  در را هم می بندد پس سرش . پیاده می رود تا از عمو نوروز  گاتای باب دندانش را بخرد و من فقط تا همین جایش را می توانم ببینم. باقی هر چه می ماند خداحافظی یک ساعت قبل از طیاره ی برگشت است. گفتم که این جا همه چیز معمولی است.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت توسط مهسا نیک دل |




 

 

   در آن شبی که خم شدی به سمت خیال پردازی های شبانه، چشم های صمیمی اش درست حوالی بالشت زمزمه کردند. از توی لیوان روی میز، بوی ته مانده ی شربت حال آدم را نا متوازن نگه می داشت .

   فکر کردم چه نیرویی است این که دست به موهایش می کشی اما هیچ نمی توانی اعتراف کنی که چشم هایش درشت ترین حادثه ی این روزهای بی باران و نم است! باید می دانست که آن اندازه مجال نیست برای توضیح ملزومات پس زدن و پیش کشیدن با دست و پا . بی تفاوت هم نبود اما مثل ترمه ی چند ساله دست هایش چنان نافذ، رنگ روی ثانیه ها می پاشید که از لاک ناخن هایم بی زار می شدم و در پس زمینه ی تار و خمار شب بی نئون با دست خط ابروانش کودکان پلاسیده را به مراسم غسل تعمید برادرزاده ام دعوت می کردم.

 

   بعد دیشب که شد سر بلند ایستادم که منحنی بی نقص خواب نباید صعود می کرد. قسم می خورم که هیچ یادم نرفت که یوسف نبودنش بهانه ی تازه تری است برای هدیان بینایی در من.

   با این تفاسیر شما باید گوشزد می کردید که یک موریانه برای مرگ دسته جمعی صدها نویسنده کفایت می کند و خواب آن قدر نیرومند نشده که از مردمک چشمم برایتان پرده پوشی کنم. من با تمام حسرتی که اندوه خیابان های پر از قاعده ی شهر سوغات آورده بود فقط به نیمی دیگر از ساعت خیره شدم و جسارت خشک و خالی ام نتوانست از حقیقت لحظه ها عبور کند. آن وقت فکر کردم اگر این را کسی به کاکتوس های مادرم می گفت آن ها از پشت پنجره نقل مکان می کردند. همین که حرکت دستش را دریغ می کند اما نگاهش را نه، معجزه ی کوچکی است که کمک می کند تا هم به معجزه معتقد باشم و هم گلویم را برای دیدارهای بی کلام تازه نگه دارم.  




+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت توسط مهسا نیک دل |

 



 

    ما را بازی نداده بودند، ما خومان به بازی پناه برده بودیم و عطر الکلی که فضا را پر کرده بود کمک می کرد تا یادمان نرود که می شود از کنار حادثه ها رد شد. در روزهای لعنتی گیر می کنی . شب ها هر چه کوتاه تر می شوند، روزها حجوم می برند به طولانی شدن. بعد خاطرات تمام آن روزهایی که رفته اند و بر نمی گردند مگر در صفحه ی کهنه ی آلبوم های عکس، روی صورت آدم چین می اندازد و مور مور می کند تمام ذهن را.

 

-          اولین بار که صدایش را شنیده بودم می خواستم این صدای تازه را بغل کنم و زیر پتو ببرم تا مگر مثل همه ی چیزهای دیگر راهش را کج نکند به فرار کردن. بعد توی تاریکی های شب سردِ نگاهش را پیچانده بود روی ترقوه های استخوانیم . روشن که می شد هوا زیر علامت سوال گونه هایش نقطه در می آمد که چه ؟ اصلن مگر من علامت تعجب بودم که او سوال می شد؟

   از زنی که مرده بود می ترسیدیم، ما اصلن برای تشییع جنازه ساخته نشده بودیم. توی قبرستان بوی گریه نفس آدم را شور می کرد. بعد آنها که گریه نمی کردند عرقشان را با دستمال کاغذی پاک می کردند. گفتم همه ی دستمال هایی که توی این سطل ریخته اند شور شده . اما نباید نتیجه می گرفتیم که مرده ها هم زیر خاک بوی شوری و اشک می گیرند.

 

-          حالا که صدایی هم از او نیست، همان قدر ساکتم که چند سال قبل. چه چیزی در من تفاوت دارد با آن روزها؟ توی این شب ها وقتی رو به روی آینه می ایستم هیچ خنده ام نمی آید. بعد وقتی که هر چه بیشتر می گذرد بی خبر تر می شوم از او دوباره سایه ی برگ های خیابان از لای پرده می افتد روی دیوار اتاق من و پیچک ها باور نمی کنند که اتفاق مهی بیافتد. إني أتنفَّسُ تحتَ الماء ... إنّي أغرق ... أغرق ... أغرق *.

 

 

 

*جملات ستاره دار از نزار قبانی




 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت توسط مهسا نیک دل |

حوالی اردیبهشت

 

            در تمام بهارهایی که در این چند روزه آمده اند و رفته اند، یک دل زدگی بی حال داشته جان می کنده که تو را بر زانوی قصیده ها بچسباند. انکار هم نمی کنی. باید یک جوری می فهماندی به خودت که درک هذیان طلاق مادربزرگ وهمسرش کار خیلی سختی نبوده . آن وقت همه چیز همیشه خوب پیش می رود، جز اینکه تو هرگز شاعر نمی شوی.

   بعد می آیم می نشینم لبه ی تخت خواب فلزی و  زور می زنم تا از روی پلک چپ چشمان درشت تازه ها چیزی برای خواندن پیدا کنم . آنقدر شعر سق می زنم که توی همین بیست و چهار ساعت گذشته انگار یک کیلو سنگین شده باشم.

 

             بوی عجیبی تمام اطرافت را می پوشاند . یادت می آید که مادربزرگی کودکی ها می گفت این درست بوی تریاک است . عطر تریاک هم که سم مناسبی برای گیجی حلق نمی شود هیچ وقت ، اما گسی­اش انگار مجبور می کندت به بیماری کودکی.

   یاد کرمان که می افتم گاهی آرامشم را در گودی مردمک چشمان گربه هایی که از کرمان آمده اند تا همه جا، سر می برند. بعد یکباره شاهزاده ی کرمانی درست در کناره ی کلاس ، رو به پنجره می نشیند ، حالم را می پرسد ، اخم هم نمی کند. من می خندم.

 

          نمی خواستی این قدر واضح اعتراف کنی که دانه های برنج وقتی از کام او روی میز آشپزخانه می غلتند، نمی گذاری کس دیگری سفره را تمییز کند. زل می زنی به سوزن تکرارهای احمقانه ی آشپزخانه و بعد چشمت در راه آب میان  سرامیک ها دلمه می زند. تصاویر می افتند و کش می آیند و دست آخر خسته می شوند.

  

   توی پیش دستی گلاب و نشاسته را قاطی می کنم . نه ، هنوز آنقدر زن نشده ام که شیرینی پزی کنم. زنیتم در حد همین ماسک های جوان کننده ی پوست باقی مانده . انگار همه چیز این روزها به جای ماسیدن کپک زده اند و من باز هیچ رخوتی حس نمی کنم . 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت توسط مهسا نیک دل |

 

 

 

یک

 

   امروز یاد چند ماه قبل افتادم. حدود یک یا شاید دو ماه. راست می گفت فرهاد. آن قدر آن شب راست گفت که تا چند روز بعد جمله اش هی برایم تکرار می شد. راست می گفت، من گه می خوردم که یک بار خواب او را دیدم و سه بار گفتم : " راستی فرهاد دیشب خوابت رو دیدم . این می توانست به راحتی با تخم های فرهاد ارتباط منطقی پیدا کند. اما سام کمی اخم کرد و پرسید: " حالا چی دیدی؟  "

 

   دقیقن از همان شب کمدی صفت، ندیدن ها شروع شدند. من و تو اما درست از روزی که تو آمدی و نوشتی بعضی وقت ها که من به تو زنگ می زنم، خنده ات می گیرد، دیگر هم را ندیدیم. به خاطر همین هم نشد که توی چشم هایت زل بزنم و بپرسم که از کجایش خنده ات می گیرد! راستش را بگویم خیلی هم خوشم نمی آمد تو تنها بخندی (حالا فرض کن فقط بعضی وقت ها ).

 

-         چایی می خوری یا نسکافه ؟ قهوه نداریم.

 

-         کوفت می خورم ... بیا بشین ... شاش زندگیم رو ورداشت.

 

 

 

 

 

دو

 

   خانم فرزانه ی مرادی عزیز، با تمام احترام ویژه ای که برای شما قائلم، باید بگویم در کتابی که ازتان خواندم، سن قابل قبولی داشتید و دندان هایتان بیش تر از واقعیت کرم خورده شده بود. اما ترجیح می دهم که این شکل از شما همان جا درست کنار همان نهنگ های طفلکی مرده بایستد تا کسی که پول نسبتن زیادی از من گرفته یک گلوله ی ناقابل توی مغزش شلیک کند و در عوض فرزانه ی بیست و دو، سه ساله ای توی اتاق من بیاید که می شود ساعت های طولانی به خاطر چیزهایی که اصلن مهم نیستند، با او حرف زد و زندگی کرد.

 

-         فردا کتابم تو جلسه ی ... نقد می شه ، تو هم میای؟

 

-         اگه بتونم میام .

 

 

 

 

 

 

سه

 

   کله ی من توی کادر تو بود. تو از ویزور دوربین تازه ات زل زده بودی به کله ی من. دستم را که روی زمین گذاشتم، مورچه ی سیاه ریز روی پوستم بالا آمد. کله ام را از ته تراشیده بودم آن روزها. کسی که جرات نمی کنم دوست صدایش کنم، توسط تو برای کله ی کچل من بوسه فرستاده بود. من اول خنده ام می گیرد، بعد حرص می خورم و کمی بعد تر هم بغض می کنم که: " لادین دیگه حتا یه زنگم نمی زنه ."

 

-         عکس نگیر از من.

 

-         نه فقط دارم از این تو نگات می کنم...

 

   آن روز طعم سیگار حالم را به هم می زد. انگار دود به زور توی ریه ام می رفت پایین و برمی گشت و وقتی هم که برمی گشت حلقم را بدجوری می سوزاند. نمی توانستم نکشم.

 

   قندها را یکی یکی به سمت لیوان های پلاستیکی کوچکی که روی سکو چیده بودیم پرت می کردیم.

 

-         ببین ما جفتمون کوریم ... دِ آخه نگاه کن یه دونه قندم نمی خوره به لیوانا.

 

-         ولی دیدی امروز واسه همه چایی خریدیم!

 

-         حتا دوتای آخری هم دنگی حساب کردیم...

 

   حالا من و تو مانده بودیم منتظر سام مقدم عزیزی که نزدیک سه ساعت بود قرار بود بیاید و نیامد. فقط زنگ زد که بگوید کون لق من و تو. بعد راه افتادیم و من یک باره فکر کردم چقدر حالم از انتظار به هم می خورد. تو هم مثل همیشه که با همیم، با آن پاهای استخوانی و درازت از من جدا شدی و چپیدی توی خیابانی که می توانست تو را به برادرت برساند.

 

   وقتی رسیدم به در آپارتمان قدیمی، دست هایم بوی زیر سیگاری می دادند و صدای لخ لخ کفش هایم روی پله ها داشت تشویقم می کرد که همین طور بی حس و یخ زده بالا تر بروم. خانه های طبقه ی اول،  با سه پله ی کوتاه،  به هیچ درد من وتو نمی خورد فرزانه.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت توسط مهسا نیک دل |

 

 

 

   دارم فکر می­کنم کجای قصه تصمیم گرفتم خودم را پرت کنم جایی دیگر.  باران بهاری تازه بعد از یک ماه رسیده بود به خیابان محل زندگی من. کله­ی تقریبن کچلم را از پنجره­ی آشپزخانه گرفته بودم بیرون و داشتم زیر شیر ابرها علی کوچولو می­خواندم: ... علی کوچولو تو قصه­ها نیست، مثله من و تو اون دور دورا نیست، نه قهرمانه، نه خیلی ترسو ...

 

   ظهر که شد خورشید از پشت همان پنجره توی چشم می­زد. رد نارنجی نوری کم رو از لای پرده­ی پرچین آشپزخانه روی زمین افتاده بود. دستم را توی هوا تکان می­دادم و به زمین با هیجان نگاه می­کردم. سایه بازی.

    وقتی تنبلی را تعطیل کردم فقط یک دلیل وجود داشت : " دیگر نمی­شود نوشت." اما درست از لحظه­ای که تعطیل شد، حجم هزار ایده و کلمه تمامم را پر کرد. بعد جمله­ی میلاد با آن لحن تاثیرگذاری که خاص خودش است، هی توی من تکرار می­شد: " لعنتی تو اسم وبلاگتم گذاشتی تنبلی ..."  فکر کردم اگرچه که دیگر مدت­هاست نوشتن برای تنبل نبودن نیست و معنی فرار از تنبلی را با خود نمی­کشد، اما تمام سرگشتگی­هایم این روزها به خاطر تنبلی بوده و هیچ راه فراری هم نیست.

 

   لطفن توجیه شوید و از این به بعد مرا در گال بنگ بخوانید !

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط مهسا نیک دل |