آن روز هیچ نفهمیدم که آلودگی
هوای شهر بود که اشکمان را از چشم ها پایین می کشید یا ساختار اعجاب انگیز لنگ در هوایی
میان یک واقعیت تلخ تاریخی که ما بازی اش می کردیم و قرار بود بعدها با دستان یک پیروز
جنگی، به نام شهر من – تهران- در تاریخ ثبت شود. همه ی حواسم را جمع او کردم، حتما
خبر مهمی با خودش آورده بود. مرد انزلی چی، با آن گونه های استخوانی بی دوربین به بهانه
ی تعمییر دوربین. چرا این شکلی آمده بود؟ این ضربه ی دوم بود. ما شکل میوه های یک درخت
بودیم که یکی یکی چیده می شدند و کسی اعتراضی نداشت. یا شاید اعتراض داشت ولی زورش
نمی رسید.
- ... خواهر و برادرهای ابتدایی
خیلی ساده تر از این حرفا بودن. به کلمه ها فکر کردی؟ دختر از دوغدر میاد. یعنی کسی
که شیر چارپا رو می دوشیده و پسر از پوستدر. یعنی اونی که پوست همون چارپا رو می کنده.
بعد تو بیا حساب کن این وسط خواهر و بردارها کی بودن؟! همینا. نه مثه تو. نه مثه من.
بیخود چک و چونه ی چی می زنی با من مهسا؟ می فهمی؟
می فهمم و نمی فهمم. این اتفاق
زبان شناسانه برایم خیلی جذاب و کذایی جلوه می کند. رجحانی هم در مسند اجتماعی حرف
هایش نمی بینم، پس سرم را می اندازم پایین و برای برادری از عصر نو – که اصلن هم ابتدایی
نیست- ایمیل می زنم:
سلام. خوبی؟ خوبم. خوبه؟ همه
خوبند عزیزم. خدافظ.
انقلاب مصر را در تلویزیون تماشا
می کنم. تو، تو که عزیزترین موجود جهانی، این روزها گرفتاری و نیستی تا با هم انقلاب
های تلویزیونی تجربه کنیم. نه بی طرف ام نه طرف دار. گمان می کنم کمی به هم ریخته ام.
به یکی از بچه ها می گویم: "حال زمانی را دارم که فوتبال ایران و آلمان بود و
بابای بدبختم نمی تونست تصمیم بگیره کی رو تشویق کنه." پای تلویزیون نشسته ام
تا مبارک بیاید و حرف بزند. فکر می کنم: می ره؟ شاید هم نره. نمی ره؟ حتمن میره.
- زن و شوهر های ابتدایی هم. مرد از مرگ میاد یعنی
جنس فانی. اما جالبه زن از زایش میاد و زاینده است و ادامه دار. می فهمی؟ مرگ هم از
مرد میاد. گوشِت به منه؟ حواست هست چی می گم؟
گوش من به تو هست اما بغضی هم
کرده ام که بهتر است تو خیلی از آن بویی نبری. تو هم بوی رفتن می دهی. همین امروز فرداست
که بروی. چرا من نفهمیدم برای چه چیزی می روی؟ نگفتی؟ نه. نمی گفتی. عادت نداشتی
جدی باشی. جدی بودن کار تو نبود. اما این روزها خیلی جدی نیستی. این کلمه ی مرگ هم
که گفتی به نظرم ترسناک می آید. با همه ی این ها قبل از این که بنویسم، باید به تنها
مرد دنیا اس ام اس بزنم:
سلام. خوبی؟ خوبم. خوبند؟ همه
خوبند عزیزم. شب به خیر.
از دوستان ما کسی لای این
شهر باقی نمانده. آن ها که دویده اند تا اب های آزاد، آن ها که به بند افتاده اند
و آن ها که مثل من به بند هستند. خیال کن اگر یک روز بروی فرودگاه و مقصد پروازها
را ببینی، در تمام آن مقاصد کسی را داری. کسی که سالی دو هفته می آید تا روی ماه
تهران را ببوسد. پرسیدم : "دوست چی؟ دوست از کجا اومده؟"
-اوصولن که دوستی وجود نداره.
حتا نمی دونم این کلمه از کجا اومده ........... البته می شه تحقیق کرد و فهمید.
این جا نشسته ام. دفترتلفن
گوشی ام را ورق می زنم. اسم آن ها که در دو ماه گذشته هر شب در خانه می دیدم.
فرهاد از توی باند اتاق بی رمق می گوید: نه هرگز از آن که خیال خوبی ها درمان بدی
ها نیست؛ بلکه صد چندان بر زشتی آن ها می افزاید... تصمیم ام را گرفته ام. در
تهران می مانم. کوچه هایش مرا صدا می زنند. می خواهند هنوز با همان کفش ها از روی
آسفالتیشان رد شوم که پیری ساختمان هایشان را به رخ ام بکشند.
یک روز همین نزدیکی ها یکی
از همین شهر نشین ها دست پختم را هنگام درست کردن پاستای اسفناج هوس می کند، زنگ
می زند، می گوید دل تنگ است، می گویم تا اسفناج ها را پاک کنم، می رسی؟ گوشی را می
گذارم. من شهری ام. من هنوز هوس می کنم هدفون را تا ته توی گوش هایم فرو کنم و رپ
فارسی گوش کنم و از میدان هفت تیر تا سر حافظ پیاده بیایم که برویم یک چیزی برای
خودمان بخریم و تو اصلن نتوانی جدی باشی و همه چیز را به مسخره بگیری.
از یک سالی که قرار بود تو
نباشی، نزدیک به سال های زیادی در من می گذرد، و من در حالی که بوی کدئین گرفته
ام، با خاطره ی تمام ولادیمیرها و چارلی های بدن تو، چند شب است که نمی خوابم. از
فکر تو خنده ام می گیرد و باز گریه می کنم.بین ما می ماند که باید براهنی
می بودم که شاید می توانستم بگویم چه بر من می گذرد.
از یک سالی که قرار بود تو
نباشی، نزدیک به سال های زیادی در من می گذرد، و من در حالی که بوی کدئین گرفته
ام، با خاطره ی تمام ولادیمیرها و چارلی های بدن تو، چند شب است که نمی خوابم. از
فکر تو خنده ام می گیرد و باز گریه می کنم. بین ما می ماند که باید براهنی
می بودم که شاید می توانستم بگویم چه بر من می گذرد.
از یک سالی که قرار بود تو
نباشی، نزدیک به سال های زیادی در من می گذرد، و من در حالی که بوی کدئین گرفته
ام، با خاطره ی تمام ولادیمیرها و چارلی های بدن تو، چند شب است که نمی خوابم. از
فکر تو خنده ام می گیرد و باز گریه می کنم. بین ما می ماند که باید براهنی
می بودم که شاید می توانستم بگویم چه بر من می گذرد.
از یک سالی که قرار بود تو
نباشی، نزدیک به سال های زیادی در من می گذرد، و من در حالی که بوی کدئین گرفته
ام، با خاطره ی تمام ولادیمیرها و چارلی های بدن تو، چند شب است که نمی خوابم. از
فکر تو خنده ام می گیرد و باز گریه می کنم. بین ما می ماند که باید براهنی
می بودم که شاید می توانستم بگویم چه بر من می گذرد.
از یک سالی که قرار بود تو
نباشی، نزدیک به سال های زیادی در من می گذرد، و من در حالی که بوی کدئین گرفته
ام، با خاطره ی تمام ولادیمیرها و چارلی های بدن تو، چند شب است که نمی خوابم. از
فکر تو خنده ام می گیرد و باز گریه می کنم.بین ما می ماند که باید براهنی
می بودم که شاید می توانستم بگویم چه بر من می گذرد.
از یک سالی که قرار بود تو
نباشی، نزدیک به سال های زیادی در من می گذرد، و من در حالی که بوی کدئین گرفته
ام، با خاطره ی تمام ولادیمیرها و چارلی های بدن تو، چند شب است که نمی خوابم. از
فکر تو خنده ام می گیرد و باز گریه می کنم. بین ما می ماند که باید براهنی
می بودم که شاید می توانستم بگویم چه بر من می گذرد.
از یک سالی که قرار بود تو
نباشی، نزدیک به سال های زیادی در من می گذرد، و من در حالی که بوی کدئین گرفته
ام، با خاطره ی تمام ولادیمیرها و چارلی های بدن تو، چند شب است که نمی خوابم. از
فکر تو خنده ام می گیرد و باز گریه می کنم. بین ما می ماند که باید براهنی
می بودم که شاید می توانستم بگویم چه بر من می گذرد.
...